تعريف هنر عبارت از قدرت درك و بيان زيبائي هاي هستي . يعني براي بيان و متجلي ساختن يك زيبائي بايد اول زيبائي را درك كرد. درتعريف ديگرهر عبارت از : « هنر يعني قرار دادن هر چيز در جاي مناسب خود . » كه از اين تعريف هم اين طور استنباط مي شود كه براي قرار دادن هر چيز در جاي مناسب خود ، بايد يك هستي منظم و هماهنگ داشته باشيم . يعني وسيله اي كه چيز ها را در جاي مناسب خود قرار مي دهد بايد نظم و تناسب و هماهنگي جزء ماهيت خودش باشد بايد وضع او در عدل باشد . در اين دو تعريف يك تفاوت ظريف وظاهري وجود دارد . اولي هنر را قدرت بيان زيبائي ها ي هستي مي داند در اين تعريف خلق هنر مطرح نيست ولي در تعريف دوم مي گويد اگر درون تو در ريتم ، آهنگ و نظم باشد مي تواني هر چيز را در جاي خود قرار دهي و در نتيجه يك پديدهً هنري بيافريني . در تعريف اول اين سئوال مطرح است كه اگر در عالم هستي اصلا" زيبائي وجود نداشت اگر تمام اطراف ما مرداب بود تكليف ما از نظر ادراك هنر و زيبائي چه بود ؟ مولوي در اين زمينه اشارت دارد كه نشان مي دهد : كه آنچه اهميت اساسي دارد اين است كه ارگانيسم از درون بايد زيبا باشد زيبائي و زيبابيني بايد به صورت يك حالت و كيفيت دروني باشد . مي گويند يك صوفي در ميان گلستان سر بر زانوي مراقبت داشت يارانش گفتند سر بر آور تفرج كن بر گلستان و رياحين و مرغان و آثار رحمه االه تعالي را ببين صوفي پاسخ داد :
گفت آثارش دل است اي بوالهوس آن برون آثار آثار است وبس
باغها و سبزه ها در عين جان بر برون عكسش چو در آب روان
آن خيال باغ باشد اندر آب كه كند از لطف آب آن اضطراب
باغها و ميوه ها اندر دل است عكس لطف آن بر اين آب و گل است
يعني :گفت آثار در دل است اي انساني كه از ريشه بريده و هستي خشك و بي ثمر داري ( بوالهوس) و اسير پوسته و قشر و تصوير زندگي هستي و باين تصوير ها خوشي ، آنچه در بيرون زيبا است از نظر من فقط عكس است يك تصوير بي جان ، ولي حالت دروني ام كه در نظم و عدل است همان حالتي كه منشاء شور و عشق است خود زيبائي و جوهر آن است . بنابراين آنچه مهم است درون است ، نه برون . اگر من شور و عشق و شادماني دروني را از دست داده باشم و در واقع كور باطن باشم ، اگر از درون پزمرده و ملول و ناشاد باشم چه ادراكي از زيبائي دارم ؟
بي استعداد در كاني روي بر يكي حبه نگردي محتوي
در گلستان اندر آيد اخشمي كي شود مغزش زريحان خرمي!؟
« اخشم يعني كسي كه استعداد بوييدن در دماغش نيست »
مهمترين كار مولوي اين است كه در تمام زمينه ها با انسان يك غناي دروني مي دهد . مي گويد آگاهي دروني مثل يك چشمهً زلال فياض است ، در حالي كه دانش يك پديدهً عاريتي ، برون ريشه ، تصويري و بي روح است . وقتي شكوه عشق درون تو غني و زيبا شد بروني ها چندان نقش و جلوه اي برايت ندارند راه لذت از درون دان نه از برون » حالت زيبائي را درون خود داشته باش !
تو زضعف خود مكن برمن نگاه برتو شب ، بر من همان شب چاشتگاه
برتو زندان برمن آن زندان چو باغ عين مشغولي مرا گشته فراغ
پاي تو درگِل مرا گِل گشته گُل مر ترا ماتم ، مرا سور و دهل
بر گرفته از کتاب - با پیر بلخ - جعفر مصف - ص ۲۸۰