ميهمان كافر پيامبر (ص )
چند نفر از كفار مهمان پيامبر (ص) شدند و در شامگاه به مسجد آمدند و چنين گفتند : اي مهمان دار سكان افق اعلا ، ما بينوائيم و از راه دور رسيده ايم ، فضل و نورانيت خود را بر ما بيفشان و مارا به مهماني بپذير ؛ پيامبر اكرم (ص) رو به يارن كرده و فرمود: اي ياران من وجود شما كه پر از مهر و داد است اين افراد را بين خود قسمت كنيد . خلاصه هر يكي از ياران پيامبر يك نفر از آن كفار را به مهماني برد ، در ميان آن مهمانان فردي بسيار فربه بود كه به دليل چاق و فربه بودنش كسي اورا نپذيرفت و در مسجد باقي ماند . پيامبر (ص) مهماني آن مرد را خود به عهده گرفت و اورا به خانه برد . پيامبر هفت بز شير ده براي استفاده، لبنيات افراد خانه داشت ، آن مهمان كه نامش ابو قحط اعوج بن غز شايسته بود تمام فراورده هاي آن هفت بز را خورد و به افراد خانه چيزي نرسيد معدهً او مانند طبلي از باد شده بود . موقع خواب رسيد و رفت در جايي كه برايش تعيين كرده بودند خوابيد . يكي از خدمتكاران كه دل پري از پر خوري او داشت و خشمگين شده بود در را از پشت قفل كرد و رفت . نيمه هاي شب ابوقحط از درد شكم از رختخواب بلند شد و به طرف در رفت ولي در را بسته ديد و هر چه تلاش كرد نتوانست در را باز كند به ناچار به رختخواب برگشت و خوابيد و به خواب رفت ولي در خواب خودرا در ويرانه ديد و با احتياجي كه داشت خود را تخليه كرد و با احساس آسايش از خواب بيدار شد و رختخواب را كثيف و آلوده ديداضطربي و ديوانه وار براي رسوايي كه به بار آمده بود سراسر وجودش را گرفت و شب براي او به سختي به صبح رسيد و در انتظار بود كه كي صداي باز شدن در را مي شنود و خودرا از درد و غم رهايي مي دهد .
پيامبر اكرم صبح آمد و در را باز كرد ولي خود پشت در پنهان شد تا آن مبتلاي بيچاره شرمگين نشود و از خانه بدون اينكه باز كنندهً در را ببيند بيرون رفت .
يك فضول نادان همان رختخواب را پر از كثافت از روي عمد به نزد پيامبر آورد كه :
چنين كرده است مهمانت ببين خنده اي زد رحمة للعالمين
فرمود : برويد و وسائل شستشو را بياوريد تا با دست خودم اين رختخواب آلوده را بشويم هر كدام از خدمتكاران و مردمي كه آنجا بودند پيش پيامبر دويدند كه اي پيامبر عزيز كه جان ما جسم ما قرباني وجود تو باد براي خدا بگذار اين كثافت را ما بشوييم .ولي پيامبر با تمام جديت ، آن كثافت را شست .
امّا، آن كافر بازو بندي كه به يادگار داشت در خانه پيامبر جا گذاشته بود وقتي ديد همراه ندارد با اينكه از سرگذشت آن شب بسيار شرمگين بود ولي به طمع، شرم را از ياد برد شتابان به خانهً پيامبر برگشت و با وضع شگفت انگيزي روبرو شد
كان يدالله آن حدث با دست خود خوش همي شويد كه دورش چشم بد
با ديدن اين منظرهً شگفت انگيز بازو بند را از ياد برد و اقيانوس جانش شوريدن گرفت و گريبان خودرا شكافت و بادو دست بر سر مي زد و كلهً خود را بر ديوار و در مي كوبيد تا جايي كه خون از بيني و سرش فرو ريخت و حالي بسيار ترحم انگيز پيدا كرده بود و به پيامبر مي گفت :
اي زمين الهي كه تو كل و من جزء شرمسار تو هستم با اين كه تو مقام كل را داري تسليم امر خدايي و در مقابل او پست و لرزاني ، امّا من كه جزئي بيش نيستم ستمكار زشت و بر خلاف روش تو زندگي مي كنم . و سر به سوي آسمان مي كرد و مي گفت : اي خداوند روي آن ندارم كه به اين قبلهً جهان بنگرم .موقعي كه ناله و لرزش و طپش آن كافر از حد بيرون رفت پيامبر (ص) اورا در آغوش كشيد و آرامش كرد و نوازشش داد . آن كافر چشم گشود و پيامبر را شناخت بلي:
تا نگريد ابر كي خندد چمن تا نگريد طفل كي جوشد لبن؟
پس از اين كه او آرام گرفت برخاست و مانند كسي كه از خواب بيدار گشته به نزد پيامبر (ص) رفت . پيامبر فرمود : نزديك تر بيا كه در اين طرف كارها با تو داريم ، به خود بيا و خود را مباز ؛ عرب فورا" آب بر روي زد وچنين گفت: اي شاهد راستين حق شهادت را بر من عرضه فرما ، تا بوحدانيت حق و رسالت تو گواهي دهم و بيرون روم .
پيامبر (ص) ايمان را به آن مرد عرضه نمود و آن جوانمرد فورا" پذيرفت ، اين همان شهادت بود كه بسيار مبارك و با شكوه است و بندهاي بسته را مي گشايد ، پيامبر فرمود : امشب را هم مهمان ما باش .
عرب پاسخ داد سوگند به خداي بزرگ ، هركجا كه بروم و هر جا كه باشم مهمان جاويد تو هستم من زنده گشتهً تو و آزاد شدهً تو و دربان تو در دو جهان بر سر خوان بي دريغت نشسته ام و هركس جز سفرهً الهي ترا بر گزيند ، عاقبت استخوان برنّده طبيعت گلويش را مي درّد .
عرب آن شب را مهمان پيامبرگشت ، ولي بر خلاف شب گذشته به نيم مقدار شير يك بز قناعت كرد و لب ببست پيامبر اصرار زياد به او فرمود كه از اين شير و نان و پنير بيشتر تناول كند . عرب پاسخ داد : اي جان بخش نازنيم سوگند به خدا كه از روي صدق و صفا مي گويم : سير گشتم من در اين ادعا تعارف ندارم و از آن شب سير ترم . خاندان پيامبر در تعجب بودند .آري حرص و وهم و آز كفر سر نگون گشته ، اژده هايي با غذاي يك مورچه سير مي شود، گدا چشمي كفر نابود شده ، غذاي ايمان اورا فربه ساخته است .
( بر گرفته از جلد 11 تفسير و نقد و تحليل مثنوي جلال الدين محمد مولوي – نوشته محمد تقي جعفري ص - 173)