حكايت شتر ، گاو و قوچ
شتر ، گاو و قوچي با هم مي رفتند ، در راه بند گياهي را پيدا كردند . قوچ گفت : اگر اين بند گياه را تقسيم كنيم ، يقينا" هيچ يك از ما سير نخواهد شد ،پس بهتر اين است كه ببينيم عمر كدام يك از ما بيشتر است و اين علف را به او بدهيم كه بخورد .زيرا سنت پيامبر است كه بايد بزرگان را مقدم بداريم .
«اگرچه در سالهای قبل كه بازار پست سيرتان بود بزرگان را در موقعي پيش مي انداختند كه : در سرسفره نشسته بودند و غذا خيلي داغ بود و به بزرگ تعارف مي کردندكه ميل بفرمايند ! و ديگر زماني كه مي خواهند از پل ویران بگذرند ! عاميان كه رهبران الهي را درك نمي كنند و از پستي هاي خود بيني و سود جوئي سر بلند نكرده اند ، خدماتي كه به بزرگان انجام مي دهند ، با انگيزهً عوامل فساد است .»
قوچ به آنها مي گويد : اي رفقا بيائيد ببينيم طول عمركدام يك ازما بيشتر است و گياه سزاوار او خواهد بود . قوچ گفت : چراگاه من با چراگاه قوچي كه براي قرباني به جاي حضرت اسماعيل (ع) آوردند يكي بود . گاو گفت : من سال خورده ترم چون من جفت همان گاوي هستم كه آدم جد نخستين آدميان زمين را بوسيلهً ما شكافت و شخم زد . وقتي شتر اين سخنان شگفت آور را از قوچ و گاو شنيد ، سر پايين برد و بند گياه را با چابكي و بي قيل وقال با دندانش گرفت و به هوا بلند كرد و گفت : اي رفقا
كه مرا خود حاجت تاريخ نيست
كاين چنين جسمي و عالي گرد نيست
خود همه كس داند ايجان پدر
كه نباشم از شما من خرد تر
( بر گرفته از جلد 14 تفسير و نقد و تحليل مثنوي جلال الدين محمد مولوي – نوشته محمد تقي جعفري ص 163)
حالا در اين دوران به بزرگان در معابر و مترو و اتوبوس چگونه مي نگرند؟